|
50 - اسلام راهب مسيحى
يكى از علماى مسيحى در صومعه اى در بيابان عبادت مى كرد، ديد در راه دو دسته مى
آيند، يكدسته سوار بر مركبها و اسلحه بدست و خوشحال اما دسته اى ديگر اندوهگين و
همچون اسير، خوب نگاه كرد ناگهان ديد سرهايى سر نيزها كرده اند سخت حيران شد كه اين
سرها چيست ؟ وقتى نزديك شدند، چشمش به سرى (سر امام حسين (عليه السلام ) افتاد)،
ديد خونها در لبهاى او خشكيده اما چشمها پر فروغ ، در فكر فرو رفت ، گويى با آن سر
سخن گفت ، از آنها سؤ ال كرد آنها صاحب سر را معرفى كردند. از رئيس كاروان پرسيد،
عمر سعد را به او نشان دادند، به او گفت : آيا ممكن است امشب تا فردا صبح اين سر را
به من بدهيد گفتند با سر چكار دارى ؟ گفت : مطلبى دارم ، هر چه بخواهيد به شما مى
دهم ، سرانجام آنها كه دنيا پرست بودند، ده هزار درهم گرفتند و سر را تحويل راهب
دادند.
راهب سر را به صومعه خود برد و شست و خوشبو كرد و روى زانويش گذاشت و تا صبح گريه
كرد.
صبح كه شد، ماءمورين نزد او آمدند تا سر را بگيرند، او خطاب به سر مقدس كرد و گفت
: سوگند به خدا جز مالك خودم نيستم ، (يعنى نمى توانم كارى بكنم ) وقتى روز قيامت
شد، نزد جدت محمد (صلى الله عليه وآله ) گواهى بده كه من گواهى به يكتايى خدا دادم
و گواهى ميدهم كه محمد (صلى الله عليه وآله ) عبد و رسول خداست ، بدست تو اسلام
آوردم و من خادم تو هستم
(71)آرى حسين (عليه السلام ) چراغ
هدايت است .
|